|
خسته ام از زهرخند زمانه و چشمان خشکیده که قطره اشکی برای گریستن ندارد...
خسته ام از آه سوزان دلم و طبیعت مصنوعی...
خسته ام از تولد واژه های تکراری بر صفحه سپید کاغذ...
خسته ام از روز هایی که به پایان میرسند و دوباره با خود شب می آورند...
خسته ام از پنجره های باز که نسیم خنک را به درون خود راه نمی دهند...
|